salam..!!! hale sho0ma?? kho0bin?? kho0b chi begam?? ahan man ye pesare goOOl dost dashtani...!!!:D:D asheghe ahanghaye ghamgin makaraniam dost daram kho0lase ziiyad mikho0ram o0OOOOOOO:D:D:D reshtam o0Omran motevalede 70 .....???? base dige...!!!!
شاید دارم نا مفهوم حرف میزنم...نمیدونم...شاید اینجوری باشه.؟
نمیتونم اون زبان مشترک رو پیدا کنم تا همه حرفمو بفهمن..
ولی هنوز امید دارم که پیداش کنم.....
........
هیچ صدایی جز صدای ــــــــــــ نمیشنوم.
life is
custom of decent
life has
plumages aslarge as sky
life is
view of green garden
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:45 توسط محمد
|
بعد از 9 ماه
نمیدونم....شاید سلام!
شایدم یه چیز دیگه . ولی الان چیزی به فکرم نمیرسه که بخوام به جای
سلام بگم..!!
پس همون سلام بهتره...!
حالتون خوبه؟!؟؟؟!؟
امتحانام تموم شده....
تابستون هم شروع شد....
یه تابستون دیگه مثل سالهای قبلی...
بعضی وقتا دلم خیلی میگیره..!!
نه این که مثلاً پاییز باشه و بارون بیاد!
یا اینکه مثلاً ظهر جمعه باشه و هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشی!
نه هیچ کدوم از اینا نیست!
حالم شبیه اونایی هستش که فقط خودشون تولدشون رو میدونن...
و از امسال تصمیم گرفتن که خودشوون هم از قصد اون رو فراموش کنن
یا لااقل وانمود کنند که یادشون نیست کی به دنیا اومدند.....
.........
.................
.............................
دلم آتش خواست گفتم:الکل می خواهم خندیدوگفت : چه جور الکلی ؟
گفتم برای آتش زدن هیزم.خندیدوگفت : فکر کردم میخوای خودتو
آتیش بزنی . گفتم : از هردوش بده .
یک نیم لیتری الکل صنعتی داد و یک چهار لیتری ودکا .
هیزم ها را توی شومینه چیدم الکل راریختتم روی هیزم
واستکانی از ظرف دیگر برای خودم،آتش گرفت ،آتش گرفتم.
آتش توی شومینه گرگرفته بود. تنم داغ شده بود.
شعله ور بودم داشتم شعله هاراروی پوستم احساس کردم
یک شب آتش درنیستانی فتادسوخت چون شمعی که برجانم فتاد
تنم آتش گرفته بودداشتم شعله های نارنجی وقرمز وآبی را
نگاه می کردم نشست پشت سـرم صدای نفس هایش را می شنیدم .
چـه روزهایی گذشته بودگفت : دلت اومد همه این سالها رو
خراب کنی ؟ چیزی نگفتم دستاشو روی شونه ام گذاشت
و گفت : کاش خرابش نکرده بودی لیوان را پر کردم تمام
تنم یکباره سوخت عمیق و تند و تلخ مثل واقعیت ، مثل زندگی
گرمای لبش را پشت گردنم حس کردم . لبهاش کنار گوشم بود
گفت : کاش می تونستم . احمق کاش می فهمیدی چقدر دوستت دارم .
بلند شدم . بغضی در صدایش بود ....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:32 توسط محمد
|
تنهایی
تاحالا دل تنگ کسي شدي؟
اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟
اونم ازبدترين نوعش؟
بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري نميتونه پيشت بمونه....
اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي...
چه بخواي چه نخواي...
بای بای
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:14 توسط محمد
|
دور از یار
دور از تو من تنهای تنها ...
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی از هم جدا میشوند
چه زود میمیرند
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:52 توسط محمد
|
دلم گرفته
امشب نمی دانم
چرااین چنین گنگ و مبهوتم نمی دانم در این خلوت چرا بیهوده سردر گریبانم نمی دانم که آیا فرصتی دارم برای زندگی کردن برای عشق ورزیدن مجالی یا فرصتی دارم که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم از لبت دزدانه بوسه بر گیرم وبا چشمان زیبایت که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته دوباره رازدل را باز گویم سخنها باز گویم از دل شوریده ام از دل سرگشته وپریشانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:55 توسط محمد
|